دور خلافت چو به هارون رسید
رایت عباس به گردون رسید
۱نیم شبی پشت به همخوابه کرد
روی در آسایش گرمابه کرد
۲موی تراشی که سرش میسترد
موی به مویش به غمی میسپرد
۳ک«ای شده آگاه ز استادیام
خاص کن امروز به دامادیام
۴خطبهٔ تزویج پراکنده کن
دختر خود نامزد بنده کن»
۵طبع خلیفه قدری گرم گشت
باز پذیرندهٔ آزرم گشت
۶گفت «حرارت جگرش تافتهست
وحشتی از دهشت من یافتهست
۷بیخودیاش کرد چنین یافهگوی
ورنه نکردی ز من این جستجوی»
۸روز دگر نیکترش آزمود
بر درم قلب همان سکه بود
۹تجربتش کرد چنین چند بار
قاعدهٔ مرد نگشت از قرار
۱۰کار چو بیرونقی از نور برد
قصه به دستوری دستور برد
۱۱کز قلم مویتراشی درست
بر سرم این آمد و این سر به توست
۱۲منصب دامادی من بایدش
ترک ادب بین که چه فرمایدش
۱۳هرگه کاید چو قضا بر سرم
سنگ زند بر من و بر گوهرم
۱۴در دهنش خنجر و در دست تیغ
سر به دو شمشیر سپارم دریغ
۱۵گفت وزیر «ایمنی از رای او
بر سر گنج است مگر پای او
۱۶چونکه رسد بر سرت آن سادهمرد
گو ز قدمگاه نخستین بگرد
۱۷گر بچخد گردن گرا بزن
ورنه قدمگاه نخستین بکن»
۱۸میر مطیع از سر طوعی که بود
جای بدَل کرد به نوعی که بود
۱۹چون قدم از منزل اول برید
گونه حجام دگرگونه دید
۲۰کمسخنی دید دهندوخته
چشم و زبانی ادب آموخته
۲۱تا قدمش بر سر گنجینه بود
صورت شاهیش در آیینه بود
۲۲چون قدم از گنجْ تهیساز کرد
کلبهٔ حجامی خود باز کرد
۲۳زود قدمگاهش بشکافتند
گنج به زیر قدمش یافتند
۲۴هرکه قدم بر سر گنجی نهاد
چون به سخن آمد گنجی گشاد
۲۵گنج نظامی که طلسم افکنست
سینهٔ صافی و دل روشنست
۲۶