در چمن باغ چو گلبن شکفت
بلبل با باز درآمد به گفت
۱کز همه مرغان تویِ خاموشسار
گوی چرا بردهای؟ آخر بیار
۲تا توی لببسته گشادی نفس
یک سخن نغز نگفتی به کس
۳منزل تو دستگه سنجری
طعمهٔ تو سینهٔ کبک دری
۴من که به یک چشمزد از کان غیب
صد گهر نغز برآرم ز جیب
۵طعمهٔ من کرم شکاری چراست؟
خانهٔ من بر سر خاری چراست؟
۶باز بدو گفت همه گوش باش
خامُشیَم بنگر و خاموش باش
۷من که شدم کارشناس اندکی
صد کنم و بازنگویم یکی
۸رو که تویی شیفتهٔ روزگار
زانکه یکی نَکْنی و گویی هزار
۹من که همه معنیَم، این صیدگاه
سینهٔ کبکم دهد و دستِ شاه
۱۰چون تو همه زخم زبانی تمام
کرم خور و خار نشین والسلام
۱۱خطبه چو بر نام فریدون کنند
گوش بر آواز دهل چون کنند؟
۱۲صبح که با بانگ خروس است و بس
خندهای از راه فسوس است و بس
۱۳چرخ که در معرض فریاد نیست
هیچ سر از چنبرش آزاد نیست
۱۴بر مکش آوازهٔ نظم بلند
تا چو نظامی نشوی شهربند
۱۵