در خود نمیبینم که من بی او توانم ساختن
یادل توانم یک زمان از کار او پرداختن
۱من کوی او را بندهام کورا میسر میشود
بر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن
۲چون شمع هجران دیدهای باید که تا او را رسد
با خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن
۳هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهان
خیل خیالش صف زنان نارد برویش تاختن
۴در حسرتم تا یکزمان باشدکه روزی گرددم
کز دور چندان بینمش کورا توان بشناختن
۵هر دم عبید از خوی او باید شکایت کم کنم
عادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن
۶