گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
۱گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده
۲چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ دادهای خوردت
۳جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست
۴گربه حیوان خوش خط و خالیست
فکر آزار جوجه هرگز نیست
۵سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر
۶گربه ناگاه از کمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست
۷برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیاش افتاد
۸گربه از پیش و مرغ از دنبال
نالهها کرد زد بسی پر و بال
۹لیک چون گربه جوجه را بربود
نالهٔ مادرش ندارد سود
۱۰گر تضرع کند و گر فریاد
جوجه را گربه پس نخواهد داد
۱۱