ای بر همه میران جهان یافته شاهی
میْ خور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی
۱میْ خواه، که بدخواه به کام دل تو گشت
وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی
۲شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای
عید آمد و آمد می و معشوق و مَلاهی
۳چون ماه همی جُست شب عید همه خلق
من روی تو جُستم، که مرا شاهی و ماهی
۴مه گاه بر افزون بوَد و گاه به کاهش
دایم تو بر افزون بوی و هیچ نکاهی
۵میری به تو محکم شد و شاهی به تو خرم
بر خیره ندادند ترا میری و شاهی
۶خورشید روان باشی، چون از بر رخشی
دریای روان باشی، چون از بر گاهی
۷آنها که همه میل سوی ملک تو کردند
اینک بنهادند سر از تافته راهی
۸دام طمع از ماهی در آب فگندند
نه مرد به جای آمد و نه دام و نه ماهی
۹مهتر نشود، گرچه قوی گردد، کهتر
گاهی نشود، گرچه هنر دارد، چاهی
۱۰