دیر زیاد! آن بزرگوار خداوند
جان گرامی به جانش اندر پیوند
۱دایم بر جان او بلرزم، زیراک
مادر آزادگان کم آرد فرزند
۲از ملکان کس چنو نبود جوانی
راد و سخندان و شیرمرد و خردمند
۳کس نشناسد همی که کوشش او چون
خلق نداند همی که بخشش او چند
۴دست و زبان زر و دُر پراگند او را
نام به گیتی نه از گزاف پراگند
۵در دل ما شاخ مهربانی بنشاست
دل نه به بازی ز مهر خواسته برکند
۶همچو معماست فخر و همت او شرح
همچو ابستاست فضل و سیرت او زند
۷گرچه بکوشند شاعران زمانه
مدح کسی را، کسی نگوید مانند
۸سیرت او تخم کِشت و نعمت او آب
خاطر مداح او زمین برومند
۹سیرت او بود وحی نامه به کسری
چون که به آیینش پندنامه بیاگند
۱۰سیرت آن شاه پندنامهٔ اصلیست
زآن که همی روزگار گیرد از او پند
۱۱هرکه سر از پند شهریار بپیچید
پای طرب را به دام گُرم درافکند
۱۲کیست به گیتی خمیر مایهٔ ادبار؟
آن که به اقبال او نباشد خرسند
۱۳هر که نخواهد همی گشایش کارش
گو، بشو و دست روزگار فروبند
۱۴ای مَلَک، از حال دوستانش همی ناز
ای فلک، از حال دشمنانش همی خند
۱۵آخر شعر آن کنم که اول گفتم
دیر زیاد! آن بزرگوار خداوند
۱۶