دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
۱شب همه شب انتظار صبحرویی میرود
کان صباحت نیست این صبح جهانافروز را
۲وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
۳گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم
جان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز را
۴کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
۵عاقلان خوشهچین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمنسوز را
۶عاشقان دینودنیاباز را خاصیتیست
کان نباشد زاهدان مالوجاهاندوز را
۷دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم
ریسمان در پای حاجت نیست دستآموز را
۸سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
۹