چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت
۱به راستی که نخواهم بریدن از تو امید
به دوستی که نخواهم شکست پیمانت
۲گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشی
به هر چه حکم کنی نافذست فرمانت
۳اگر تو عید همایون به عهد بازآیی
بخیلم ار نکنم خویشتن به قربانت
۴مه دوهفته ندارد فروغ چندانی
که آفتاب که میتابد از گریبانت
۵اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغ
خجل شدی چو بدیدی قد خرامانت
۶نظر به روی تو صاحبدلی نیندازد
که بیدلش نکند چشمهای فتانت
۷غلام همت شنگولیان و رندانم
نه زاهدان که نظر میکنند پنهانت
۸بیا و گر همه بد کردهای که نیکت باد
دعای نیکان از چشم بد نگهبانت
۹به خاک پات که گر سر فدا کند سعدی
مقصرست هنوز از ادای احسانت
۱۰