جان و تنم ای دوست! فدای تن و جانت
مویی نفروشم به همه ملکِ جهانت
۱شیرینتر از این لب نشنیدم که سخن گفت
تو خود شکری یا عسلست آب دهانت؟
۲یک روز عنایت کن و تیری به من انداز
باشد که تفرج بکنم دست و کمانت
۳گر راه بگردانی و گر روی بپوشی
من مینگرم گوشهٔ چشم نگرانت
۴بر سرو نباشد رخ چون ماهِ منیرت
بر ماه نباشد قد چون سرو روانت
۵آخر چه بلایی؟ تو که در وصف نیایی
بسیار بگفتیم و نکردیم بیانت
۶هر کس که ملامت کند از عشق تو ما را
معذور بدارند چو بینند عیانت
۷حیفست چنین روی نگارین که بپوشی
سودی به مساکین رسد آخر چه زیانت؟
۸بازآی که در دیده بماندست خیالت
بنشین که به خاطر بگرفتست نشانت
۹بسیار نباشد دلی از دست بدادن
از جان رمقی دارم و هم برخی جانت
۱۰دشنام کرم کردی و گفتی و شنیدم
خُرم تن سعدی که برآمد به زبانت
۱۱