آن را که میسر نشود صبر و قناعت
باید که ببندد کمر خدمت و طاعت
۱چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوار؟
گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت
۲گر خود همه بیداد کند هیچ مگویید
تعذیب دلارام به از ذل شفاعت
۳از هر چه تو گویی به قناعت بشکیبم
امکان شکیب از تو محالست و قناعت
۴گر نسخه روی تو به بازار برآرند
نقاش ببندد در دکان صناعت
۵جان بر کف دست آمده تا روی تو بیند
خود شرم نمیآیدش از ننگ بضاعت
۶دریاب دمی صحبت یاری که دگربار
چون رفت نیاید به کمند آن دم و ساعت
۷انصاف نباشد که من خسته رنجور
پروانه او باشم و او شمع جماعت
۸لیکن چه توان کرد که قوت نتوان کرد
با گردش ایام به بازوی شجاعت
۹دل در هوست خون شد و جان در طلبت سوخت
با این همه سعدی خجل از ننگ بضاعت
۱۰