انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد
زیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد
۱امروز یقین شد که تو محبوب خدایی
کز عالم جان این همه دل با تو روان کرد
۲مشتاق تو را کی بود آرام و صبوری؟
هرگز نشنیدم که کسی صبر ز جان کرد
۳تا کوه گرفتم ز فراقت مژهام آب
چندان بچکانید که بر سنگ نشان کرد
۴زنهار که از دمدمهٔ کوس رحیلت
چون رایت منصور چه دلها خفقان کرد
۵باران به بساط اول این سال ببارید
ابر این همه تأخیر که کرد از پی آن کرد
۶تا در نظرت باد صبا عذر بخواهد
هر جور که بر طرف چمن باد خزان کرد
۷گل مژدهٔ بازآمدنت در چمن انداخت
سلطان صبا پُر زر مصریش دهان کرد
۸از دامن کُه تا به در شهر بساطی
از سبزه بگسترد و بر او لالهفشان کرد
۹شاید که زمین حله بپوشد که چو سعدی
پیرانه سرش دولت روی تو جوان کرد
۱۰