کیست آن ماه منور که چنین میگذرد
تشنه جان میدهد و ماء معین میگذرد
۱سرو اگر نیز تحول کند از جای به جای
نتوان گفت که زیباتر از این میگذرد
۲حور عین میگذرد در نظر سوختگان
یا مه چارده یا لعبت چین میگذرد
۳کام از او کس نگرفتست مگر باد بهار
که بر آن زلف و بناگوش و جبین میگذرد
۴مردم زیر زمین رفتن او پندارند
کآفتابست که بر اوج برین میگذرد
۵پای گو بر سر عاشق نه و بر دیده دوست
حیف باشد که چنین کس به زمین میگذرد
۶هر که در شهر دلی دارد و دینی دارد
گو حذر کن که هلاک دل و دین میگذرد
۷از خیال آمدن و رفتنش اندر دل و چشم
با گمان افتم و گر خود به یقین میگذرد
۸گر کند روی به ما یا نکند حکم او راست
پادشاهیست که بر ملک یمین میگذرد
۹سعدیا گوشهنشینی کن و شاهدبازی
شاهد آنست که بر گوشهنشین میگذرد
۱۰