آن شکرخنده که پُر نوش دهانی دارد
نه دل من که دل خلقِ جهانی دارد
۱به تماشای درخت چمنش حاجت نیست
هر که در خانه چُنو سرو روانی دارد
۲کافران از بت بیجان چه تمتع دارند؟
باری آن بت بپرستند که جانی دارد
۳ابرویش خم به کمان ماند و قد راست به تیر
کس ندیدم که چنین تیر و کمانی دارد
۴علت آنست که وقتی سخنی میگوید
ور نه معلوم نبودی که دهانی دارد
۵حجت آنست که وقتی کمری میبندد
ور نه مفهوم نگشتی که میانی دارد
۶ای که گفتی مرو اندر پی خون خواره خویش
با کسی گوی که در دست عنانی دارد
۷عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
۸سعدیا کشتی از این موج به در نتوان برد
که نه بحریست محبت که کرانی دارد
۹