بازت ندانم از سر پیمان ما که برد
باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد
۱چندین وفا که کرد چو من در هوای تو
وان گه ز دست هجر تو چندین جفا که برد
۲بگریست چشم ابر بر احوال زار من
جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد
۳گفتم لب تو را که دل من تو بردهای
گفتا کدام دل؟ چه نشان؟ کی؟ کجا؟ که برد؟
۴سودا مپز که آتش غم در دل تو نیست
ما را غم تو برد به سودا تو را که برد
۵توفیق عشق روی تو گنجیست تا که یافت
باز اتفاق وصل تو گوییست تا که برد
۶جز چشم تو که فتنه قتال عالمست
صد شیخ و زاهد از سر راه خدا که برد
۷سعدی نه مرد بازی شطرنج عشق توست
دستی به کام دل ز سپهر دغا که برد
۸