مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد
کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد
۱گر در خیال خلق، پریوار بگذری
فریاد در نهاد بنیآدم اوفتد
۲افتاده تو شد دلم ای دوست دستْ گیر
در پای مفکنش که چنین دل کم اوفتد
۳در رویت آن که تیغ نظر میکشد به جهل
مانند من به تیر بلا محکم اوفتد
۴مَشکن دلم که حقهٔ راز نهان توست
ترسم که راز در کف نامحرم اوفتد
۵وقتست اگر بیایی و لب بر لبم نهی
چندم به جست و جوی تو دم بر دم اوفتد
۶سعدی صبور باش بر این ریشِ دردناک
باشد که اتفاق یکی مرهم اوفتد
۷