فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
دودش به سر درآمد و از پای درفتاد
۱مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد
فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد
۲رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد
یکبارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد
۳وامق چو کارش از غم عَـذرا به جان رسید
کارش مدام با غم و آه سحر فتاد
۴زین گونه صدهزار کس از پیر و از جوان
مست از شراب عشق چو من، بیخبر فتاد
۵بسیار کس شدند اسیرِ کمندِ عشق
تنها نه از برای من این شور و شر فتاد
۶روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
۷عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی
کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد
۸بر من مگیر اگر شدم آشفتهدل ز عشق
مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد
۹سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی
چون ماجرای عشق تو یکیک به در فتاد
۱۰