چشمت چو تیغ غمزه خونخوار برگرفت
با عقل و هوش خلق به پیکار برگرفت
۱عاشق ز سوز درد تو فریاد درنهاد
مؤمن ز دست عشق تو زنار برگرفت
۲عشقت بنای عقل به کلی خراب کرد
جورت در امید به یک بار برگرفت
۳شوری ز وصف روی تو در خانگه فتاد
صوفی طریق خانهٔ خمار برگرفت
۴با هر که مشورت کنم از جور آن صنم
گوید ببایدت دل از این کار برگرفت
۵دل برتوانم از سر و جان برگرفت و چشم
نتوانم از مشاهدهٔ یار برگرفت
۶سعدی به خفیه خون جگر خورد بارها
این بار پرده از سر اسرار برگرفت
۷