دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت
۱خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد
مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت
۲دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود
سایهای در دلم انداخت که صد جا بگرفت
۳به دم سرد سحرگاهی من بازنشست
هر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت
۴الغیاث از من دل سوخته ای سنگین دل
در تو نگرفت که خون در دل خارا بگرفت
۵دل شوریده ما عالم اندیشه ماست
عالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت
۶بربود انده تو صبرم و نیکو بربود
بگرفت انده تو جانم و زیبا بگرفت
۷دل سعدی همه ز ایام بلا پرهیزد
سر زلف تو ندانم به چه یارا بگرفت
۸