کیست آن لعبت خندان که پریوار برفت
که قرار از دل دیوانه بهیکبار برفت
۱باد بوی گل رویش به گلستان آورد
آب گلزار بشد رونق عطار برفت
۲صورت یوسف نادیده صفت میکردیم
چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت
۳بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را
که مرا در حق این طایفه انکار برفت
۴در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال
به سرت کز سر من آن همه پندار برفت
۵آخر این مور میان بسته افتان خیزان
چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت
۶به خرابات چه حاجت که یکی مست شود
که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت
۷به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید
دلش از دست ببردند و به زنار برفت
۸پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند
نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت
۹تو نه مرد گل بستان امیدی سعدی
که به پهلو نتوانی به سر خار برفت
۱۰