عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی، که کار از دست رفت
۱ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت؟
۲بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت
۳عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
۴گر من از پای اندرآیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
۵بیم جان کاین بار خونم میخورد
ور نه این دل چند بار از دست رفت
۶مرکب سودا جهانیدن چه سود؟
چون زمام اختیار از دست رفت
۷سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت
۸