جان ندارد هر که جانانیش نیست
تنگعیشست آن که بستانیش نیست
۱هر که را صورت نبندد سِرِّ عشق
صورتی دارد ولی جانیش نیست
۲گر دلی داری به دلبندی بده
ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
۳کامران آن دل که محبوبیش هست
نیکبخت آن سَر که سامانیش نیست
۴چشمِ نابینا زمین و آسمان
زان نمیبیند که انسانیش نیست
۵عارفان درویشِ صاحبدرد را
پادشا خوانند گر نانیش نیست
۶ماجرایِ عقل پرسیدم ز عشق
گفت معزولست و فرمانیش نیست
۷دردِ عشق از تندرستی خوشترست
گرچه بیش از صبر درمانیش نیست
۸هر که را با ماهرویی سَر خوشست
دولتی دارد که پایانیش نیست
۹خانه زندانست و تنهایی ضلال
هر که چون سعدی گلستانیش نیست
۱۰