ای که رحمت مینیاید بر منت
آفرین بر جان و رحمت بر تنت
۱قامتت گویم که دلبند است و خوب
یا سخن یا آمدن یا رفتنت
۲شرمش از روی تو باید آفتاب
کاندر آید بامداد از روزنت
۳حسن اندامت نمیگویم به شرح
خود حکایت میکند پیراهنت
۴ای که سر تا پایت از گل خرمن است
رحمتی کن بر گدای خرمنت
۵ماهرویا! مهربانی پیشه کن
سیرتی چون صورت مستحسنت
۶ای جمال کعبه رویی باز کن
تا طوافی میکنم پیرامُنت
۷دست گیر این پنج روزم در حیات
تا نگیرم در قیامت دامنت
۸عزم دارم کز دلت بیرون کنم
و اندرون جان بسازم مسکنت
۹درد دل با سنگدل گفتن چه سود
باد سردی میدمم در آهنت
۱۰گفتم «از جورت بریزم خون خویش»
گفت «خون خویشتن در گردنت»
۱۱گفتم «آتش درزنم آفاق را»
گفت سعدی درنگیرد با منت
۱۲