دل نماندهست که گوی خم چوگان تو نیست
خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست
۱تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد
هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست
۲در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست
و اندر آن کس که بصر دارد و حیران تو نیست
۳آن چه عیبست که در صورت زیبای تو هست؟
وان چه سحرست که در غمزهٔ فتان تو نیست؟
۴آب حیوان نتوان گفت که در عالم هست
گر چنانست که در چاه زنخدان تو نیست
۵از خدا آمدهای آیت رحمت بر خلق
وان کدام آیت لطفست که در شأن تو نیست
۶گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ
به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست
۷تو کجا نالی از این خار که در پای منست
یا چه غم داری از این درد که بر جان تو نیست
۸دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب
عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست
۹آخر ای کعبهٔ مقصود کجا افتادی؟
که خود از هیچ طرف حد بیابان تو نیست
۱۰گر برانی چه کند بنده که فرمان نبرد
ور بخوانی عجب از غایت احسان تو نیست
۱۱سعدی از بند تو هرگز به درآید؟ هیهات!
بلکه حیفست بر آنکس که به زندان تو نیست
۱۲