کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست
۱سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نه
شهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست
۲خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟
مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست
۳کس ندیدهست تو را یک نظر اندر همه عمر
که همه عمر دعاگوی و هوادار تو نیست
۴آدمی نیست، مگر کالبدی بیجانست
آن که گوید که «مرا میل به دیدار تو نیست»
۵ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای!
صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست
۶جور تلخست ولیکن چه کنم گر نبرم؟
چون گریز از لب شیرین شکربار تو نیست
۷من سری دارم و در پای تو خواهم بازید
خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست
۸به جمال تو که دیدار ز من باز مگیر
که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست
۹سعدیا! گر نتوانی که کمِ خود گیری
سر خود گیر که صاحبنظری کار تو نیست
۱۰