روز وصلم قرار دیدن نیست
شب هجرانم آرمیدن نیست
۱طاقت سر بریدنم باشد
وز حبیبم سرِ بریدن نیست
۲مطرب از دست من به جان آمد
که مرا طاقت شنیدن نیست
۳دست بیچاره چون به جان نرسد
چاره جز پیرهن دریدن نیست
۴ما خود افتادگان مسکینیم
حاجت دام گستریدن نیست
۵دست در خون عاشقان داری
حاجت تیغ برکشیدن نیست
۶با خداوندگاری افتادم
کِش سر بنده پروریدن نیست
۷گفتم «ای بوستان روحانی!
دیدن میوه چون گَزیدن نیست»
۸گفت «سعدی خیال خیره مبند
سیبِ سیمین برای چیدن نیست»
۹