دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
یار دل برده دست بر جان داشت
۱دیده در میفشاند در دامن
گوییا آستین مرجان داشت
۲اندرونم ز شوق میسوزد
ور ننالیدمی چه درمان داشت
۳مینپنداشتم که روز شود
تا بدیدم سحر که پایان داشت
۴در باغ بهشت بگشودند
باد گویی کلید رضوان داشت
۵غنچه دیدم که از نسیم صبا
همچو من دست در گریبان داشت
۶که نه تنها منم ربوده عشق
هر گلی بلبلی غزل خوان داشت
۷رازم از پرده برملا افتاد
چند شاید به صبر پنهان داشت
۸سعدیا ترک جان بباید گفت
که به یک دل دو دوست نتوان داشت
۹