دوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلآب داشت
۱در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد
با پریشانی دل شوریده چشم خواب داشت
۲کوس غارت زد فراقت گِرد شهرستان دل
شحنهٔ عشقت سرای عقل در طبطاب داشت
۳نقش نامت کرده دل محراب تسبیح وجود
تا سحر تسبیحگویان، روی در محراب داشت
۴دیدهام میجست و گفتندم نبینی روی دوست
خود درفشان بود چشمم کاندر او سیماب داشت
۵ز آسمان آغاز کارم سخت شیرین مینمود
کی گمان بردم که شهدآلوده زهر ناب داشت؟
۶سعدی این ره مشکل افتادست در دریای عشق
اول آخر در صبوری اندکی پایاب داشت
۷