در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
زرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیست
۱ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
۲ترک خوبان خطا عین صوابست ولیک
چه کند بنده که بر نفس خودش فرمان نیست
۳من دگر میل به صحرا و تماشا نکنم
که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست
۴ای پریروی ملکصورت زیباسیرت
هر که با مثل تو انسش نبود انسان نیست
۵چشم برکرده بسی خلق که نابینااند
مثل صورت دیوار که در وی جان نیست
۶درد دل با تو همان به که نگوید درویش
ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست
۷آن که من در قلم قدرت او حیرانم
هیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیست
۸سعدیا عمر گرانمایه به پایان آمد
همچنان قصهٔ سودای تو را پایان نیست
۹