ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت
گوی از همه خوبان بربودی به لطافت
۱ای صورت دیبای خطایی به نکویی
وی قطره باران بهاری به نظافت
۲هر ملک وجودی که به شوخی بگرفتی
سلطان خیالت بنشاندی به خلافت
۳ای سرو خرامان گذری از در رحمت
وی ماه درفشان نظری از سر رأفت
۴گویند برو تا برود صحبتت از دل
ترسم هوسم بیش کند بعد مسافت
۵ای عقل نگفتم که تو در عشق نگنجی
در دولت خاقان نتوان کرد خلافت
۶با قد تو زیبا نبود سرو به نسبت
با روی تو نیکو نبود مه به اضافت
۷آن را که دلارام دهد وعده کشتن
باید که ز مرگش نبود هیچ مخافت
۸صد سفره دشمن بنهد طالب مقصود
باشد که یکی دوست بیاید به ضیافت
۹شمشیر ظرافت بود از دست عزیزان
درویش نباید که برنجد به ظرافت
۱۰سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده
دریا در و مرجان بود و هول و مخافت
۱۱