زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
۱گفتیم که عقل از همه کاری به درآید
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
۲شمشیر کشیدست نظر بر سر مردم
چون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد
۳در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش
ما هیچ نگفتیم و حکایت به درافتاد
۴با هر که خبر گفتم از اوصاف جمیلش
مشتاق چنان شد که چو من بیخبر افتاد
۵هان تا لب شیرین نستاند دلت از دست
کان کز غم او کوه گرفت از کمر افتاد
۶صاحب نظران این نفس گرم چو آتش
دانند که در خرمن من بیشتر افتاد
۷نیکم نظر افتاد بر آن منظر مطبوع
کاول نظرم هر چه وجود از نظر افتاد
۸سعدی نه حریف غم او بود ولیکن
با رستم دستان بزند هر که درافتاد
۹