جنگ از طرف دوست دلآزار نباشد
یاری که تحمل نکند یار نباشد
۱گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت
«بسیار» مگویید که بسیار نباشد
۲آن بار که گردون نکشد یار سبکروح
گر بر دل عشاق نهد بار نباشد
۳تا رنج تحمل نکنی، گنج نبینی
تا شب نرود، صبح پدیدار نباشد
۴آهنگِ درازِ شبِ رنجوری مشتاق
با آن نتوان گفت که بیدار نباشد
۵از دیدهٔ من پرس که خوابِ شبِ مستی
چون خاستن و خفتن بیمار نباشد
۶گر دست به شمشیر بری، عشق همان است
کآن جا که ارادت بود، انکار نباشد
۷از من مشنو دوستی گل مگر آنگاه
کهام پایِ برهنه خبر از خار نباشد
۸مرغان قفس را المی باشد و شوقی
کآن مرغ نداند که گرفتار نباشد
۹دل، آینهٔ صورت غیب است ولیکن
شرط است که بر آینه، زنگار نباشد
۱۰سعدی حیوان را که سر از خواب گران شد
در بند نسیم خوش اسحار نباشد
۱۱آن را که بصارت نبود یوسف صدیق
جایی بفروشد که خریدار نباشد
۱۲