تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
۱من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
۲عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
۳مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
۴من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محکم نباشد
۵که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
۶مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
۷بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
۸نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
۹نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
۱۰حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد
۱۱