گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد
ور گویمت که ماهی مه بر زمین نباشد
۱گر در جهان بگردی و آفاق درنوردی
صورت بدین شگرفی در کفر و دین نباشد
۲لعل است یا لبانت، قند است یا دهانت
تا در برت نگیرم، نیکم یقین نباشد
۳صورت کنند زیبا بر پرنیان و دیبا
لیکن بر ابروانش سحر مبین نباشد
۴زنبور اگر میانش باشد بدین لطیفی
حقا که در دهانش این انگبین نباشد
۵گر هر که در جهان را شاید که خون بریزی
با یار مهربانت باید که کین نباشد
۶گر جان نازنینش در پای ریزی ای دل
در کار نازنینان جان نازنین نباشد
۷ور زان که دیگری را بر ما همیگزیند
گو برگزین که ما را بر تو گزین نباشد
۸عشقش حرام بادا بر یار سروبالا
تردامنی که جانش در آستین نباشد
۹سعدی به هیچ علت روی از تو برنپیچد
الا گرش برانی علت جز این نباشد
۱۰