با کاروان مصری چندین شکر نباشد
در لعبتان چینی زین خوبتر نباشد
۱این دلبری و شوخی از سرو و گل نیاید
وین شاهدی و شنگی در ماه و خور نباشد
۲گفتم به شیرمردی چشم از نظر بدوزم
با تیر چشم خوبان تقوا سپر نباشد
۳ما را نظر به خیرست از حسن ماهرویان
هر کو به شر کند میل او خود بشر نباشد
۴هر آدمی که بینی از سر عشق خالی
در پایه جمادست او جانور نباشد
۵الا گذر نباشد پیش تو اهل دل را
ور نه به هیچ تدبیر از تو گذر نباشد
۶هوشم نماند با کس اندیشهام تویی بس
جایی که حیرت آمد سمع و بصر نباشد
۷بر عندلیب عاشق گر بشکنی قفس را
از ذوق اندرونش پروای در نباشد
۸تو مست خواب نوشین تا بامداد و بر من
شبها رود که گویی هرگز سحر نباشد
۹دل میبرد به دعوی فریاد شوق سعدی
الا بهیمهای را کز دل خبر نباشد
۱۰تا آتشی نباشد در خرمنی نگیرد
طامات مدعی را چندین اثر نباشد
۱۱