سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
خاک وجود ما را گرد از عدم برآید
۱گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد
خلوتنشین جان را آه از حرم برآید
۲گلدسته امیدی بر جان عاشقان نِه
تا رهروان غم را خار از قدم برآید
۳گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم
آن کام برنیامد ترسم که دم برآید
۴عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول
کز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید
۵گویند دوستانم سودا و ناله تا کی
سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید
۶دل رفت و صبر و دانش ما ماندهایم و جانی
ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید
۷هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد
کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید
۸