به کوی لالهرخان هر که عشقباز آید
امید نیست که دیگر به عقل بازآید
۱کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید
قضا همی بردش تا به چنگ باز آید
۲ندانم ابروی شوخت چگونه محرابیست
که گر ببیند زندیق در نماز آید
۳بزرگوار مقامی و نیکبخت کسی
که هر دم از در او چون تویی فراز آید
۴تُرش نباشم اگر صد جواب تلخ دهی
که از دهان تو شیرین و دلنواز آید
۵بیا و گونه زردم ببین و نقش بخوان
که گر حدیث کنم قصهای دراز آید
۶خروشم از تَف سینهست و ناله از سر درد
نه چون دگر سخنان کز سر مجاز آید
۷به جای خاک، قدم بر دو چشم سعدی نِه
که هر که چون تو گرامی بوَد به ناز آید
۸