مرو به خواب که خوابت ز چشم بِرباید
گرت مشاهدهٔ خویش در خیال آید
۱مجال صبر همین بود و منتهای شکیب
دگر مپای که عمر این همه نمیپاید
۲چه ارمغانی از آن به که دوستان بینی؟
تو خود بیا که دگر هیچ در نمیباید
۳اگر چه صاحب حسنند در جهان بسیار
چو آفتاب برآید ستاره ننماید
۴ز نقش روی تو مشاطه دست بازکشید
که شرم داشت که خورشید را بیاراید
۵به لطف دلبر من در جهان نبینی دوست
که دشمنی کند و دوستی بیفزاید
۶نه زنده را به تو میلست و مهربانی و بس
که مرده را به نسیمت روان بیاساید
۷دریغ نیست مرا هر چه هست در طلبت
دلی چه باشد و جانی چه در حساب آید
۸چرا و چون نرسد دردمند عاشق را
مگر مطاوعت دوست تا چه فرماید
۹گر آه سینهٔ سعدی رسد به حضرت دوست
چه جای دوست که دشمن بر او ببخشاید
۱۰