فراق را دلی از سنگ سختتر باید
مرا دلیست که با شوق بر نمیآید
۱هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم
بیا و گر همه دشنام میدهی شاید
۲اگر چه هر چه جهانت به دل خریدارند
منت به جان بخرم تا کسی نیفزاید
۳بکش چنان که توانی که بنده را نرسد
خلاف آن چه خداوندگار فرماید
۴نه زنده را به تو میلست و مهربانی و بس
که مرده را به نسیمت روان بیاساید
۵مپرس کشته شمشیر عشق را چونی
چنان که هر که ببیند بر او ببخشاید
۶پدر که چون تو جگرگوشه از خدا میخواست
خبر نداشت که دیگر چه فتنه میزاید
۷توانگرا در رحمت به روی درویشان
مبند و گر تو ببندی خدای بگشاید
۸به خون سعدی اگر تشنهای حلالت باد
تو دیر زی که مرا عمر خود نمیپاید
۹