سروی چو تو میباید، تا باغ بیاراید
ور در همه باغستان، سروی نبوَد شاید
۱در عقل نمیگنجد، در وهم نمیآید
کز تخمِ بنیآدم، فرزند پری زاید
۲چندان دل مشتاقان، بربود لبِ لعلت
کاندر همه شهر اکنون، دل نیست که برباید
۳هر کس سر سودایی، دارند و تمنایی
من بندهٔ فرمانم، تا دوست چه فرماید
۴گر سر برود قطعا در پای نگارینش
سهلست ولی ترسم کاو دست نیالاید
۵حقا که مرا دنیا، بیدوست نمیباید
با تفرقهٔ خاطر، دنیا به چه کار آید؟
۶سرهاست در این سودا، چون حلقهزنان بر در
تا بختِ بلند، این در، بر روی که بگشاید
۷ترسم نکند لیلی، هرگز به وفا میلی
تا خون دل مجنون از دیده نپالاید
۸بر خسته نبخشاید، آن سرکش سنگیندل
باشد که چو بازآید، بر کُشته ببخشاید
۹ساقی بده و بِستان، داد طرب از دنیا
کاین عمر نمیماند وین عهد نمیپاید
۱۰گویند «چرا سعدی از عشق نپرهیزد؟»
من مستم از این معنی، هشیار سری باید
۱۱