بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
۱صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
۲این لطافت که تو داری همه دلها بفریبد
وین بشاشت که تو داری همه غمها بزداید
۳رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد
زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید
۴نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی
پیش نطق شکرینت چو نی انگشت بخاید
۵گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید
۶دل به سختی بنهادم پس از آن دل به تو دادم
هر که از دوست تحمل نکند عهد نپاید
۷با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داری
ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید
۸گر حلالست که خون همه عالم تو بریزی
آن که روی از همه عالم به تو آورد نشاید
۹چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند
پای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید
۱۰سعدیا دیدن زیبا نه حرامست ولیکن
نظری گر بربایی دلت از کف برباید
۱۱