هر که سودای تو دارد، چه غم از هر که جهانش؟
نگران تو، چه اندیشه و بیم از دگرانش؟
۱آن پی مهر تو گیرد، که نگیرد پی خویشش
وان سر وصل تو دارد، که ندارد غم جانش
۲هر که از یار، تحمل نکند، یار مگویش
وان که در عشق، ملامت نکشد، مرد مخوانش
۳چون دل از دست به در شد، مثَل کُرهٔ توسن
نتوان باز گرفتن، به همه شهر عنانش
۴به جفایی و قفایی، نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند، گر بزنی تیر و سنانش
۵خفته خاک لحد را، که تو ناگه به سَر آیی
عجب ار باز نیاید، به تن مردهروانش
۶شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت
که همه عمر نبودهست چنین سروِ روانش
۷گفتم «از ورطه عشقت، به صبوری به درآیم»
باز میبینم و دریا، نه پدید است کرانش
۸عهد ما با تو نه عهدی، که تغیّر بپذیرد
بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
۹چه گنه کردم و دیدی، که تعلق ببریدی؟
بنده بیجرم و خطایی، نه صواب است، مرانش
۱۰نرسد ناله سعدی، به کسی در همه عالم
که نه تصدیق کند، کز سر دردیست فغانش
۱۱گر فلاطون به حکیمی، مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش
۱۲