هر که هست التفات بر جانش
گو مزن لاف مهر جانانش
۱درد من بر من از طبیب من است
از که جویم دوا و درمانش
۲آن که سر در کمند وی دارد
نتوان رفت جز به فرمانش
۳چه کند بنده حقیر فقیر
که نباشد به امر سلطانش
۴ناگزیر است یار عاشق را
که ملامت کنند یارانش
۵وآن که در بحر قلزم است غریق
چه تفاوت کند ز بارانش
۶گل به غایت رسید بگذارید
تا بنالد هزاردستانش
۷عقل را گر هزار حجت هست
عشق دعوی کند به بطلانش
۸هر که را نوبتی زدند این تیر
در جراحت بماند پیکانش
۹نالهای میکند چو گریه طفل
که ندانند درد پنهانش
۱۰سخن عشق زینهار مگوی
یا چو گفتی بیار برهانش
۱۱نرود هوشمند در آبی
تا نبیند نخست پایانش
۱۲سعدیا گر به یک دمت بیدوست
هر دو عالم دهند مستانش
۱۳