متقلب درون جامه ناز
چه خبر دارد از شبان دراز
۱عاقل انجام عشق میبیند
تا هم اول نمیکند آغاز
۲جهد کردم که دل به کس ندهم
چه توان کرد با دو دیده باز
۳زینهار از بلای تیر نظر
که چو رفت از کمان نیاید باز
۴مگر از شوخی تذروان بود
که فرودوختند دیده باز
۵محتسب در قفای رندانست
غافل از صوفیان شاهدباز
۶پارسایی که خمر عشق چشید
خانه گو با معاشران پرداز
۷هر که را با گل آشنایی بود
گو برو با جفای خار بساز
۸سپرت میبباید افکندن
ای که دل میدهی به تیرانداز
۹هر چه بینی ز دوستان کرمست
گر اهانت کنند و گر اعزاز
۱۰دست مجنون و دامن لیلی
روی محمود و خاک پای ایاز
۱۱هیچ بلبل نداند این دستان
هیچ مطرب ندارد این آواز
۱۲هر متاعی ز معدنی خیزد
شکر از مصر و سعدی از شیراز
۱۳