بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز
بیا بیا که به خیر آمدی کجایی باز
۱رخی کز او متصور نمیشود آرام
چرا نمودی و دیگر نمینمایی باز
۲در دو لختی چشمان شوخ دلبندت
چه کردهام که به رویم نمیگشایی باز
۳اگر تو را سر ما هست یا غم ما نیست
من از تو دست ندارم به بیوفایی باز
۴شراب وصل تو در کام جان من ازلیست
هنوز مستم از آن جام آشنایی باز
۵دلی که بر سر کوی تو گم کنم هیهات
که جز به روی تو بینم به روشنایی باز
۶تو را هر آینه باید به شهر دیگر رفت
که دل نماند در این شهر تا ربایی باز
۷عوام خلق ملامت کنند صوفی را
کز این هوا و طبیعت چرا نیایی باز
۸اگر حلاوت مستی بدانی ای هشیار
به عمر خود نبری نام پارسایی باز
۹گرت چو سعدی از این در نوالهای بخشند
برو که خو نکنی هرگز از گدایی باز
۱۰