خوش است درد که باشد امید درمانش
دراز نیست بیابان که هست پایانش
۱نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوست
که جان سپر نکنی پیش تیربارانش
۲عدیم را که تمنای بوستان باشد
ضرورت است تحمل ز بوستانبانش
۳وصال جان جهان یافتن حرامش باد
که التفات بود بر جهان و بر جانش
۴ز کعبه روی نشاید به ناامیدی تافت
کمینه آن که بمیریم در بیابانش
۵اگر چه ناقص و نادانم این قدر دانم
که آبگینه من نیست مرد سندانش
۶ولیک با همه عیب احتمال یار عزیز
کنند چون نکنند احتمال هجرانش
۷گر آید از تو به رویم هزار تیر جفا
جفاست گر مژه بر هم زنم ز پیکانش
۸حریف را که غم جان خویشتن باشد
هنوز لاف دروغ است عشق جانانش
۹حکیم را که دل از دست رفت و پای از جای
سر صلاح توقع مدار و سامانش
۱۰گلی چو روی تو گر ممکن است در آفاق
نه ممکن است چو سعدی هزاردستانش
۱۱