جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
۱بدار یک نفس ای قائد این زمام جِمال
که دیده سیر نمیگردد از نظر به جَمال
۲دگر به گوش فراموشعهد سنگیندل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
۳به تیغ هندی دشمن قتال مینکند
چنان که دوست به شمشیر غمزهٔ قتّال
۴جماعتی که نظر را حرام میگویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
۵غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
۶تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
۷اگر مراد نصیحتکنان ما این است
که ترک دوست بگویم تصوریست محال
۸به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به در نرود همچنان امید وصال
۹حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب دیدهٔ خونین نبشته صورت حال
۱۰سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
۱۱به ناله کار میسر نمیشود سعدی
ولیک نالهٔ بیچارگان خوش است؛ بنال
۱۲