نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول
در سرای به همکرده از خُروج و دُخول
۱شب دراز، دو چشمم بر آستانِ امید
که بامداد، در حجره میزند مَأمول
۲خمار در سر و دستش به خون هشیاران
خضیب و نرگس مستش به جادویی، مَکحول
۳بیار ساقی و همسایه گو دو چشم ببند
که من دو گوش بیاکندم از حدیث عَذول
۴چنان تصور معشوق در خیال من است
که دیگرم متصور نمیشود مَعقول
۵حدیث عقل در ایّام پادشاهیِ عشق
چنان شدهست که فرمانِ عاملِ مَعزول
۶شکایت از تو ندارم که شُکر باید کرد
گرفته خانهٔ درویش، پادشه به نُزول
۷بر آن سِماط که منظور، میزبان باشد
شکمپرست کند التفات بر مَأکول
۸به دوستی که ز دست تو ضربت شمشیر
چنان موافق طبع آیدم که ضرب اُصول
۹مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی
چه نسبت است؟ بگویید قاتل و مقتول
۱۰مرا به گوش تو باید حکایت از لب خویش
دریغ باشد پیغام ما به دست رسول
۱۱درون خاطر سعدی مَجال غیر تو نیست
چو خوش بوَد به تو از هر که در جهان مشغول
۱۲