چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام
ز توبه خانه تنهایی آمدم بر بام
۱نگاه میکنم از پیش رایت خورشید
که میبرد به افق پرچم سپاه ظلام
۲بیاض روز برآمد چو از دواج سیاه
برهنه بازنشیند یکی سپیداندام
۳دلم به عشق گرفتار و جان به مهر گرو
درآمد از درم آن دلفریب جانآرام
۴سرم هنوز چنان مست بوی آن نفس است
که بوی عنبر و گل ره نمیبرد به مشام
۵دگر من از شب تاریک هیچ غم نخورم
که هر شبی را روزی مقدر است انجام
۶تمام فهم نکردم که ارغوان و گل است
در آستینش یا دست و ساعد گلفام
۷در آبگینهاش آبی که گر قیاس کنی
ندانی آب کدام است و آبگینه کدام
۸بیار ساقی دریای مشرق و مغرب
که دیر مست شود هر که میخورد به دوام
۹من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بیتو حرام
۱۰به هیچ شهر نباشد چنین شکر که تویی
که طوطیان چو سعدی درآوری به کلام
۱۱رها نمیکند این نظم چون زره درهم
که خصم تیغ تعنت برآورد ز نیام
۱۲