مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام
تو مُستریح و به افسوس میرود ایام
۱شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر میبرند و روز به شام؟
۲ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست
مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام؟
۳به کام دل نفسی با تو التماس من است
بسا نفس که فرو رفت و برنیامد کام
۴مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مُقام
۵چه دشمنی تو؟ که از عشق دست و شمشیرت
مُطاوِعت به گریزم نمیکنند اَقدام
۶ملامتم نکند هر که معرفت دارد
که عشق میبستاند ز دست عقل زمام
۷مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام
۸اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آیند ریزههای عِظام
۹بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت؟
گر این سخن برود در جهان نماند خام
۱۰