روزگاریست که سودازدهٔ روی توام
خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام
۱به دو چشم تو که شوریدهتر از بخت من است
که به روی تو من آشفتهتر از موی توام
۲نقد هر عقل که در کیسهٔ پندارم بود
کمتر از هیچ برآمد به ترازوی توام
۳همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت
محرمی نیست که آرد خبری سوی توام
۴چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی
لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام
۵زین سبب خلق جهانند مرید سخنم
که ریاضتکش محراب دو ابروی توام
۶دست موتم نکند میخ سراپردهٔ عمر
گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام
۷تو مپندار کز این در به ملامت بروم
که گرم تیغ زنی بندهٔ بازوی توام
۸سعدی از پردهٔ عشاق چه خوش میگوید
تُرک من! پرده برانداز که هندوی توام
۹